تبليغاتX
خانواده ی عجیب
خانواده ی عجیب

!!!اینجا همه چی عجیبه

 
از این به بعد هر پستی که در راستای توهین به اعضای خانواده باشه به شدت پاک میشه!
همین!


مامان سختگیر خانواده(راحیل!)
نوشته شده توسط کوآلا در چهارشنبه 1386/08/02

 لينك مطلب      

اولا که سلام!
دوما که حال شما؟!
سوما که دقیق بگو حالت چطوره!؟
چهارما که من نمی دونم چی بگم!
پنجما که ولی می خوام یه چیزی بگم!
شیشما که وایسا فکر کنم!!
-----
اوکی!
خب ... من واقعا خوشحالم که دلفین به آغوش گرم کوالا و خانواده(!) بازگشت!
و خوشحالی خودمو می خوام ابراز کنم توسط این پست تا شاید که رستگار شوم!
آهان راستی...
امروز در مدرسمون یه خبرهایی بود که من به دلیل مسائل امنیتی نمیگم اما در کل ما ول بودیم تو حیاط!
تا حدود ساعت ده و نیم!
در همین حین(!) ما به طور خفنزج(!)(کسره روی ن٬ز٬ج!)(شما به درس زبان فارسی توجه نکن...تلاش کن می تونی بخونیش!) مضحک بازی در می آوردیم به طوری که اولش عروس بازی می کردیم و در همین حین(!) عقده ی عروس شدن از دل من بیرون اومد و تونستم حس یه عروس واقعی رو تجربه کنم(نه از اون لحاظ!) بعدشم فشن اسکلا رو اجرا کردیم و بعد...!
بعد یک عدد دستبند(از اینایی که واسه پلیس ملیساس!)اومد تو دست من!(از کجا و ایناشو نمی دونم!)
بعد منم که عشق اسکل بازی دستبندو برداشتم دونه دونه تمام بچه های مدرسه رو اسکل کردم در این حین(!) از زحمات دخترم میرکت خیلی تشکر می کنم که به طور خفنزجی خودش رو در اسکل بودن من شریک کرد!
خلاصه می رفتیم دونه دونه به بچه ها می گفتیم شما بعلت فساد اخلاقی بازداشتی!
آخرشم یه کم می خندیدیم بعد می گفتیم ااااااا دستبنده باز نمیشه!
کلیدش گم شده و...!
قیافه ی بچه ها در اون موقع خنده دار می شد!
فقط به دوربین کم داشتیم!
خلاصه که به شدت اسکل بازی بود امروز!
آهان راستی!
قسمت جذاب ماجرا وقتیه که ناظم با حالت عصبی میاد دستبندو می گیره و میره!
ولی خب به خیر می گزره البته!
خب دیگه چی می خواستم بگم؟!
هیچی دیگه همین بسه!
فی فی بای!

پ.ن:هدف من از این پست این بود که رو پست دلفین پست زده باشم!

نوشته شده توسط کوآلا در چهارشنبه 1386/07/25

 لينك مطلب      

تاریخچه ی پیدایش اژدهاییت:

در زمان های بسیار قدیم،در یک شهر در شمال غربی کشور(0421)،فردی بنام سبزعلی زندگی میکرده که بسیار سختکوش بوده و آفتاب نزده سرکار میرفته!یک روز سبزعلی با تراختوره (تراکتور) خود به سمت زمین زراعی اش حرکت میکنه.در راه ناگهان به موجودی عجیب الخلقه و شگفت بچه ای (!!)میرسه و متعجبش میاد بیرون!سبزعلی این موجود را که از درون حلقوم دهانش آتش زبانه میکشید و میبره خونش بزرگ میکنه...خلاصه الافی که شما باشین ... سبزعلی قصه ی ما 1 روز توجهش میشه که زکی...این موجود داره کم کم لاغرالاندام میشه ...!! برای همینم از شیره بزه همسایه اش (که احتمالا زردعلی بوده) میدوشه و میده به این اژدها بچه هه! اما از جایی که سبزعلی یه ترک6 سیلندر بوده،(مثل محسن پوزان!(شما نمیشناسیش!)) با خوروندن بربری های مراغه و شیر بز محلی اژدهابچه رو تبدیل میکنه به 1 نوع جونوری که شبیه به بز.

حالا من عسکش رو میندازم این زیر تا شما دیدگانتون روشن بشه!!

 mamal

توضیح عکس:این عکس توسط یک شکارچی عکس ماهر گرفته شده که اولین عکس و سندی است که ثابت کرده که بزدها وجود داره!

شاخ های این بز توسط شخصی بنام دلفین خانم جون شکسته شده (به دلیل شاخ شدن و پررو بازی درآوردن وی) و دلفین تونسته لقب گنده کش ترین شاخ شکن را از آن خود کند! تا کنون در تاریخ حقوق جونورات اهلی هیچ کس این لقب را کسب نکرده بود!

 

 

 

نوشته شده توسط دلفین در دوشنبه 1386/07/23

 لينك مطلب      

اقا مثلا قرار بود این بلاگ از اول مهر کار خودشو به صورت رسمی اغاز کنه!

حالا ۶ مهره هیچکس هنوز اپ نکرده!

می بینین تروخدا!

قبل از مهر ترکوندیم!

حالا همه به هم نگاه می کنیم (به صورت ملایم) و لبخند می زنیم!

خدا شفامون بده!

بی خیال حالا!

مدرسه رو بچسب!

من رفتم مشقامو بنویسم!

اخه می دونین...من تازه سوم دبستانم!

باید از روی درس ۴ بار بنویسم (بقیه بچه ها ۱ بار...من چون شیطونی کردم جریمه شدم!)

توصیه من به جوانان این است که لطفا بلاگ را اپ کنید و از مدیر بلاگ خواهش می کنم ان دو پست مسخره قبلی را پاک بنماید!

با تشکر

meerkat...یا به قول بزغاله(که تازه تغییر هویت داده)...meerket!!!!!!!!(شما به دل نگیرید...بی سواته!)

 

نوشته شده توسط میرکت در جمعه 1386/07/06

 لينك مطلب      

سلام!

مانده ام در کوچه های بی کسی... سنگ قبرم را نمیسازد کسی... سوختم خاکسترم را باد برد...بهترین یارم مرا از یاد برد...!

زیباترین عکسها در تاریکترین جاها ظاهر میشه... پس هروقت در تاریکترین نقطه زندگیت بودی بدون که خدا میخواد یه تصویر زیبا ازت ظاهر کنه!

به نام پروردگاری که عشق را آفرید...

خدایا با امید به مهر تو هنوز زنده ام وبا امید به یاریت زندگی میکنم...

حیف! خیلی دوس داشتم اینقدری نمره انشام بالا بود که واسه ۱دفه هم که شده ۱ انشای خوشگل بنویسم... مثل نرگسم...آخ که چقدر این جمله کلیشه ای شده به نظرم اما معنیشو تا همیشه دوس دارم... دوست داشتن شاید گفتنش تکراری بشه اما خودش نه!

بذار ۱ جور دیگه بنویسم...

دلم خیلی حرفا داره واسه گفتن، اما مثل همیشه بازم کم میاره قلمم... آخه حرف دل که گفتنی نیست... شنیدنیم نیست...فقط باید درکش کرد..باید فهمید...کاش میتونستم ۱ جوری احساسمو بیان کنم...۱حس پاک که نسبت بهت دارم... درست عین همون روزای اول...هنوز یادم نرفته واسه رسیدن بهت چه شور و اشتیاقی داشتم...الانم دارم... شاید حتی خیلی بیشتر... اما فقط نمیدونم که چه شکلی باید احساسمو واست بیان کنم...

اااااه...نمیتونم...هر کار میکنم اونی نمیشه که خیلی وقته دوست دارم که بنویسم... کاش خودش الان کنارم بود... میفهمید که من چی میگم...شایدم وقعا دوسش ندارم...فقط دارم به دوست داشتنش تظاهر میکنم! شاید نمیخوام پیش همه دروغگو شناخته بشم...شاید دلم واسش میسوزه...شاید ... شاید و ........شاید!!!

فقط خدا میدونه...میدونه که چقدر دوسش دارم...میدونه اگه کوچکترین اتفاقی خدایی نکرده بیفته واسش طاقت شنیدنشو هم ندارم... ۱ خار اگه بره تو دست اون انگار که دارن ۱ شمشیرو تو سینه من فرو میکنن

خیلیا وقتی پستای قبلیمو میخونن فکر میکنن که دیگه ازش خسته شدم...فکر میکنن که کم آوردم... فکر میکنن که میخوام به یه بهانه ای بپیچونم... خودشم شاید فکر کنه که اینهمه مدت داشتم بهش دروغ میگفتم... اما چه جوری بگم... چنتا خط بالاتر راجع به خار و شمشیر نوشتم... شاید که نه... حتما هیچکدومتون باور نمیکنین اونی رو که نوشتم...اما حقیقت داره... شاید بشه اسمشو گذاشت ۱ عشق افراطی... دیوانگی... نپذیرفتن واقعیت و یا هر چیز دیگه ای.... اما من اینطوریم... نمیدونم چرا... اما...اما طاقت ۱ لحظه اخم کردنشم ندارم... اگه یکی بهش بی احترامی کنه ۱ وخ...یا بخواد زور بگه بهش... یا حتی بد نگاش کنه(حتی اصلا نگاش کنه) من دیوونه میشم...دست خودمم نیست... شده عین ۱ خدا واسم... منم شدم ۱ متعصب بی منطق که هیچجوری نمیتونم با این شرایط به وجود اومده بسازم...آخه من چیکار کنم... من چه طوری میتونم جدا از معبود خودم ثانیه هارو حتی سپری کنم...اینجا که بود باز دلم خوش بود ۴ نفرو میشناخت...۴نفرم اونو میشناختن... تو مرکز شهر بود حداقل...اگه هر اتفاقیم واسش میفتاد تو کمتر از ۱ ساعت خودمو بش میرسوندم... یا میتونستم ماهی ۱دفه هم که شده روی ماهشو ببینم

اما.... قسمت مارم اینطوری رقم زدن...حتما حکمتی توشه... میدنم که امتحانه اما خیلی سخته...حداقلش واسه من... کاش من میرفتم و اون نمیرفت... چرا خدا باید اینقدر سخت منو امتحان میکرد! همه اینا به کنار.... میدونی دلم از چی میسوزه؟ از اینکه بردنت به خاطر من...تو رفتی به خاطر من ولی منه خودخواه جای شرمندگی بهت کلی زخم زبون زدم...جای دلداری دلتنگیاتو بیشتر کردم...الان که مینویسم دارم گریه میکنم... گریه میکنم واسه اینکه دلتو شکستم...هم دل تورو شکستم...هم با اینکارم خودمو خورد کردم... دلم تنگ میشه واست... فکر کردن به اینکه تو ام نشستی ۱ گوشه اطاق... کیلومترها دورتر از دوستات...دور تر از فامیلا و آشناها...تو ۱ شهر غریب....تنها... داری گریه میکنی...واسه همه خاطرات خوشی که داشتیم با هم...مثل نمکیه که میپاشه رو زخمم

وقتی فکر میکنم به صدات...به نگات...به دستات...چه آرامشی میداد بهم... بی تو دیگه هیچی قشنگ نیست واسم... بی تو فقط حسرت میخورم به تموم روزایی که باهات داشتم...بی تو اینجاهمه چیز سیاس واسم... دیگه دلخوشی به هیچ چیز نذارم...بی تو دیگه هرگز نمیخندم... بی توفقط ثانیه هارو میشمارم... بدون تو تنها میتونم بودنتو آرزو کنم... اما امیدمو هیچ موقع از دست نمیدم...بهت قول میدم...قول میدم که تا آخرشو باهات میمونم...تا ته خط.... شده همه چیزمم بدم اما فراموشت نمیکنم... تو تو سختترین شرایط... شرایطی که همشو بازم من درس کرده بودم واست...خیلی محکم بهم گفتی که تا آخرشو باهات میمونم... گفتی و موندی... خودت شکستی اما عهدتو نه... اونوخ من......با اینکه رفتنه تو هم همش تقصیر من بود....این بود رفتارم..

ای لعنت به این من... میخوام خودمو از نو بسازم...دیگه واقعا خسته شدم از خودم... از اینهمه خودخواهی ها... اینهمه نامردی....بهانه گیریهای بچه گانم...حرفای مفتی که میزنم

تصمیم دارم یکمی بزرگ شم... دیگه بسه هرچی بچه بازی درآوردم! حرف آخرم تو میزنی از این به بعد تا همیشه...منم قول میدم از این به بعد به همه حرفات گوش کنم و بهشون عمل کنم!

من تورو با تموم دخترای رو زمینم عوض نمیکنم...تو واسه من خیلی بیشتر از ۱ دوس دختر یا ۱ همسر می ارزی...تو رفیقمی... رفیق به معنای واقعیش... منم واسه رفیقم جونمم میدم... همه زندگیمو خرجش میکنم ... مشکل تو مشکله منه...ناراحتی تو ناراحتیه من... وقتی میخندی منم از ته دلم میخندم و وقتی گریه میکنی تا آخرشو باهات گریه میکنم... سعی میکنم بفهممت هرچند که میدونم نمیتونم... اما همه تلاشمو واسه خوشبختیت میکنم...اگه تو خوشبخت بشی مطمئنا منم خوشبخت میشم...هر کاریم که به خاطر تو بکنم در نهایت سودشو خودم میبرم...به این حرفم واقعا ایمان دارم...تو مثل طلا میمونی واسم که هر چقدرم خرجش کنم هیچموقع ضرر نمیکنم....

اسمتو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی!

گذاشتم آفتاب....ترسیدم غروب کنی...

پس گذاشتم نفس که اگه رفتی..... دیگه منم نباشم!

به همه قول میدم که از این به بعد هرگز دیگه پست مزخرفی از این جانب نخونن...

آخه من متولد خردادم...خردادم یعنی ۲ پیکر...یعنی ۲ تا آدم کاملا متفاوت...بعضی وقتا این مینویسه...بعضی موقعهام اون...نمیخوام با خوب و بد از هم جداشون کنم...پس اسم قلبو مغزو واسشون انتخاب میکنم...حقیقتا هیچکدومشونم بد به معنای واقعی نیستن...فقط یکیشون حساب گرتره و اون یکی بیشتر عاطفی... قول میدم  که حسابگره رو واسه دوستام قل و زنجیرش کنم و واسه دشمنام آزادش کنم ....(شرط مسبندم نفهمیدین ) ولی خوب...دیگه چه میشه کرد(آخه بعضی دوستان به این ۲ شخصیتی بودن خیلی اعتراض کرده بودن!)

 

تاااااااااااااااااااااا....................بینهایت دوستت دارم!

محمد...نه*******نرگس پرست...!  ********

 

نوشته شده توسط در شنبه 1386/06/31

 لينك مطلب      

سلام!

حال همه که توپه ایشالا! آره؟!

راستشو بخواین خودمم نمیدونم چمه...اصلا نمیدونم چی میخوام بگم!!!پیشنهاد میکنم شمام این پستو نخونین!چون همش الافیه...

خوووب...همونطور که میبینید هیچی به ذهنم نمیرسه

آره...دیوونه شدم... دیدین!!!

همش از اون وقتی شروع شد که دلفین رفت...اگه دستم میرسید بش! نه... هیچی

ای بابا گفتم که نخونید... چیکار کنم؟! دست خودم نیست... بدجوری حالمو گرفتن اما...حالشونو میگیرم... تو ام باید همین الان تکلیفتو روشن کنی با من(با دلفینم)... اگه حاضری دریا رو ول کنی و باقی عمرتو بیای تو ۱ تنگ شیشه ای... اگه حاضری به خاطر بزغالت از همه اون چیزایی که داری بگذری... همین حالا هم تکلیف خودتو مشخص کن هم تکلیف منو... جدی میگم... اینطوری نمیشه!

یا خانوادت یا من!

اگه من بدم مطمئن باش خانوادت بدتره! شاید اینجور فکر میکنی که با من فقط اولش خوشی و بقیش بدبختی...۱ روز ولت میکنم و آواره ی خیابونا میشی و دیگه هیچ سرپناهی نداری.اگه فکر میکنی با این کارت عابروی بابا ننتو میبری!!!و....سخت در اشتباهی... دیگه نه حوصله جر و بحث کردن دارم و نه اینکه ۱ ساعت بشینم واست دلیلو مدرک بیارم و یا حرفایی که زدمو تضمین ویا اثبات کنم... باور کن منم تا حالا به خاطرت خیلی چیزامو از دست دادم و تا حالا جلو خیلی هام وایسادم...ولی دیگه واسم رمقی نمونده!

تو هم اگه منو واقعا دوس داری... اگه حداقل واسه خودت ارزش قائلی بیشتر از این دیگه اونجا نمیمونی...مطمئن باش ایندفه آخرین باریه که ازت میخوام بیای با هم بریم...بریم سراغ زندگی خودمون...انگار هرچی من بیشتر بگم تو بیشتر به لج میفتی! همه این حرفامو...تک تک خط نوشته هامو وقتی تو ذهنت مرور میکنی که نشستی جلو در خونتون داری بند کفشتو میبندی که واسه همیشه از اونجا بری! اما ایندفه تنهایی میری....... و میری جایی که..........

اونموقع جای محمد فقط ۱ مشت خاطرات تلخ و پوسیده داری... با ۱ چشم پر از اشک و فقط آرزوی مرگ!

شایدم واقعا اینطوری نشه! اما تو به خودت مطمئنی ولی به من که نیستی... واسه خاطر همینه که میگم همین حالا باید تکلیف خودتو مشخص کنی!میتونی منو واسه همیشه فراموش کنی و خدارم شکر کنی که خوب شد زودتر منو شناختی... و این ماجرارو واسه خودت ۱ تجربه بزرگ حساب کنی و به خودت یاد بدی که دیگه هرگز به کسی اعتماد نکنی!!!

ولی...ولی بعضی چیزا خیلی آزارم میده... یکی اینکه بعد من تو با کی میخوای.....

اگه من برم تو دیگه با چه امیدی میخوای تو اون شهر غریب زندگی کنی؟اونجا با کسی دوس میشی؟شوهر میکنی؟نمیدونم.......یعنی ما دیگه همدیگرو نمیبینیم

به هم فکرم نمیکنیم؟! اینهمه عشق و علاقه...اونهمه دوست دارم گفتنا... قول و قرارا..... شاید همه فکر کنید که همش تقصیر منه اما.....

بعضی وقتا، حتی لای همین نوشتنا یهو حالم عوض میشه و دلم میخوا همه اینارو پاک کنم و هزار هزار دفه بنویسم نرگس پرست! ملیونها دفه بگم که چقد دوست دارم!اما...همین که بین خودمو خودتو میبینم...فاصله بین من و تو از زمین تا آسمونه! یادته ۱ دفه راجع به شعر هیچکس و خونتون چی گفتی؟ درست میگفتی! همه آدما همونجورین که میگفتی... من فکر میکردم که اونایی که گفتی هیچ سدی نمیتونه بین ما ایجاد کنه ولی اشتباه میکردم!!!

خیلی سعی کردم که ۱ پل بین جفتمون پیدا کنم اما نشد... گفتم اشکالی نداره خودم پل میسازم ولی....بازم نشد...پلایی که ساختمو خراب کردی! شاید پلای قابل اعتمادی نبودن اما هر چی که بودن ۱ پل بودن بین من و تو...پلی که وقتی از ۱ طرف لمسش میکردی وجود اون یکی رو میتونستی اونور پل احساس کنی...همین بهت امید میداد که حرکت کن... این وسط هر اتفاقیم که میفتاد اصلا مهم نبود چون اینقدر با امید حرکت میکردی و تنها فکرت فقط رسیدن بود که افتادنتو هم نمیفهمیدی!

تعریف عشق پیش من و تو خیلی فرق میکنه... حتی تعریف زندگی!

از اولشم خیلی با هم فرق داشتیم! تو عاشق سکون ولی من عاشق حرکت!

جفتمونم قبل دوستی خیلی تنها بودیم...شاید همین باعث شد که با هم دوست بشیم.... ولی حالا!!!

وای حتی نمیتونم تصور کنم الان که داری این نوشته هارو میخونی چه احساسی داری ویا راجع به من الان چی فکر میکنی... باور کن هرچقدر که تو الان ناراحتی من بیشتر از تو ناراحتم...همه این حرفارم از حرصمه که دارم میگم

بابا لعنتی اون جوری که تو میگی نمیشه... من هرکاری که میکنم...هر چقد که با خودم کلنجار میرم...هرچی میزنم تو سرم نمیره تو مخم...نمیتونم به هیچ وجه خودمو توجیه کنم..این شرایط برام قابل هضم نیست!

اصلا همه حرفای من غلط... هر چی میگم چرت و پرت...خوب تو ۱ چیزی بگو!!! دیگه بریدم بس که تنهایی جای جفتمون دوویدم...بس که جای دوتامون من فکر کردم!

خوب تو ام ۱ چیزی بگو... چی بود اون حرفای مسخره که تو وبمون نوشته بودی؟؟؟

محمد الان همه وجودم التماسه... قلبم الان زیر پات رو خاکه.... نرگستو اینجا تنها نذار... از همه بدتر اینکه اینجا منتظر میمونم تو قفسی که از خاطراتت واسه خودم میسازم تا بپوسم...شاید که ۱ روز برگردی

آخه اینا چی بود که نوشته بودی؟یعنی هنوزم بعد اینهمه مدت همینقد منو قبول داری؟

واااااااااااااااااااای... دارم دیوونه میشم

مثل اینکه زندانو بیشتر دوس داری تا آزادی... ۱ زندونی وقتی تو زندونه هیشکی کاری به کارش نداره... هم جای گرم و نرم داره..هم غذا و کلی رفیق... ولی میدونی تنها آرزوش چیه؟اینکه شده حتی ۱ شبو بیرون زندون بخوابه...با کسایی که واقعا از ته دل دوسشون داره.... با اینکه اون بیرون ۱ شهر دنبالشه که بگیرتش... ولی بازم تنها آرزوش آزادیه...فرار...حتی اگه به قیمت جونش تموم بشه!

نمیدونم...تو هر چی که دوس داری اسمشو بذار... ولی من نمیگم فرار...میگم آزادی...میگم زندگی...میگم معنی واقعی آدم...خلیفتاللاهی!

یعنی استقاده از تنها ویژگی انسان در برابر بقیه موجودات...قدرت انتخاب...اختیار که فقط انسان داره...ونه هیچ موجود دیگه....اینکه خودت واسه خودت تصمیم بگیری و نه خونوادت!

 ۱ چیز دیگرم همیشه یادت باشه:ترس برادر مرگه...تنها فرق هممممه آدما هم همینه...تا ترسو شکست ندی از همه تو زندگیت شکست میخوری

خود تو ام تا قبل از اینکه بهم زنگ بزنی... وقتی اون نامه هامو تو پردیس میخوندی...خود تو هم میترسیدی... ولی بر این ترست غلبه کردی... به هر حال الان از اون موقع ۱ گام جلوتری...

تصمیم نهایی رو خودت میگیری ولی هر چیزی ۱ زمانی داره...زمانش که بگذره هیچ چیزو هیچکس تو دنیا نمیتونه این زمانو به عقب برگردونه!

زندگی ۲ نیمس!نیمه اول در انتظار نیمه دوم...نیمه دوم در حسرت نیمه اول

 

خسته شدم...حس میکنم خیلی وقته که دارم دوره ۱ دایره میگردم!از اون دوستانی هم که تا اینجا طاقت آوردن و خوندن هم خواهش میکنم اگه میشه مارو راهنمایی کنن که زحمت خوندنشون با ثواب کمک کردنشون تکمیل بشه!

از بقیه بچه هام خواهش میکنم این پستو پاک نکنید...حد اقل تا سمیر نخونده نپاکید!

نرگس.... راجع به حرفام بیشتر فکر کن...فقط همین!

دوست دارم....

                      نرگس پرست...!

 

نوشته شده توسط در پنجشنبه 1386/06/29

 لينك مطلب      

سلاااااااااااااااااااام

وای من چقدر باهوشم!پسوردم و یادم رفته بود رفتم از توی بزغاله پسورده دلفین و عوض کردم بعد از توی دلفین اومدم باورتون میشه؟

راحیل اگه وقت کردی اون ۲ جمله ی بالا رو واسه خوانندگان ترجمه کن!

خب بذار اون متنی رو که شونصد سال پیش نوشته بودم و کپی کنم:

                                                  ******

اسمه من دلفینه ....دلم واسه خودم چرکینه! دستتو بده به من قورباغه...ببخشید منظورم هست بزغاله!!!!

البته نا گفته نمونه که من فامیلیم دلفینه !!! اما چه ارتباطی داره به بزغاله ؟اون رو خدا میدونه!

البته ما آزمایشه ژنتیک هم دادیم گفتن که اشکالی نداره ...اگه بچتون ناقص در نیومد جای تعجبه!!!

من خیلی بازیگوشم!خب چکار کنم یه کمی هم کم هوشم! اما عمرا!من ساله دیگه میخوام تو کنکور برنده شم!!! ببینم جایزه اش چیه ؟ البته من به کفتار(منظورم داداشمه!)قول دادم که دوم شم کفشام و در بیارم بدم بهش! آخه بیچاره کفشش پاره اس چون فقط یکی داشت که اونم خورد!

 

مامان کوالا جون آخه وقتی بابا نیاد که وب صفا نداره!

من حال ندارم عکس سرچ کنم همینی که داشتم تو کام از خودم و میفرستم

یه لحظه گوشی:!!! صبر کنین

این منم

فعالیته مثبت: با یک سوت شمارو از خفه شدگی نجات خوام داد

البته یه کم شیرین عقلم !به بزرگیتون ببخشین!مرسی

نوشته شده توسط دلفین در یکشنبه 1386/06/25

 لينك مطلب      

خب همون طوری که می دونین من بسیار رو سلام حساسم و اول باید سلام کنم همیشه و سلام خیلی مهمه و خیلی سلامتی میاره و این دفعه میرکت سلام نکنه تودهنی می خوره!!!!!
خب مثلا این وبلاگ قرار بود فعالیت نکنه تا اول مهر اما در عرض یک روز و نصفی این سومین پستیه که توش زده میشه و نتیجه گیری ما از این قضیه اینه که ببینید اول مهر که فعالیتمون شروع میشه چه جوری میشیم دیگه!!
و نکته ی مهمتر اینکه دو تا از این سه تا پست توسط شخص خود گلم زده شده و از این قضیه نتیجه گیری می کنیم که من بسیار مامان اکتیو و فعال و عاشق خانه و خانواده و اینا می باشم(بزنم به تخته چشم نخورم....دلفین جان یه اسفند برام دود کن!!!)
و همون طوری که گفتم من خیلی خوب و مهربون هستم!!!(من کلا عقده ی مهربون بودن دارم!!...هیچ وقتم تو زندگیم موفق نشدم واقعا مهربون باشم!)
و همون قدری که مهربونم به همون اندازه زبونم لال سگ میشم در مواقعی که کسی پاشو رو دمم بزار و بسیاری موارد دیگر که در این مکان و زمان و جا و کلا اینا نمی گنجه چون خیلی حجم عظیمی داره و عظیم هم به معنای خیلی بزرگه که بزرگتر از حد تصورتونه و من توضیحشو می زارم واسه جلسات بعد که در خدمتتون هستم و خدمت هم خیلی چیز خوبیه و ما باید به هم خدمت کنیم و مگه خدمتکار بدبخت چه گناهی داره که انقدر ازش کار می کشیم و نکش آقا خب!...گناه داره اونم انسانه!...هر چند که در این دوره و زمانه و مکان و جا انسان به مقدار خیلی کمی یافت میشه که اونم خیلی کمتر از اونیه که فکر می کنی و اصلا مگه تو فکرم می کنی ما خبر نداشتیم!!؟...چرا پسرم!؟!....!نه!...می خوای برات آلبوم هیچکسو بخرم؟!...نه!!...اسکل(!) شدی؟!....نه!!!
و در کل فکر کن تا دنیا به روت بخنده!!
گر فکر کنی ز غوره حلوا که سهله یه کم بیشتر فکر کنی چیزای خفنتری هم می تونی بسازی!
و کلا ساخت و ساز خیلی چیز خوبیه!
ای جوونا بیاید با هم بسازید!
مخصوصا شما دختران و پسرانی که تازه ازدواج کردین!!!
خب همون طوری که متوجه شدین از درون حلق بنده داره کف خارج میشه و دهنم کف کرده و کف مایع ظرفشویی بیشتر از کف مایع دستشوییه هر چند که صابون از جفتشون باحالتره!

خب همونطوری که می دونم از حرفای بالا هیچی نفهمیدی و کلا قصدم این بود که بهتون ثابت کنم هنوز انساناهای نفهمی رو زمین زندگی می کنن و به خاطر نفهم بودن و از اون بیشتر اسکل بودنتون دست تک تکتونو می فشارم و به خاطر همکاری با من تا بتونم یه ملتو اسکل کنم ازتون سپاسگزاری می کنم و میگم که از این به بعد سعی کنید کمتر اسکل شید تا کامروا شوید...و یا یه چیزی تو همین مایه ها!

خب حالا میریم سر اصل مطلب(اشتباه نکن...خواستگاری نیست!)
می خوام برای اینکه به دخترم میرکت جون(!) ثابت کنم که فقط خودت نیستی که خوشگلی و مامانت از تو خوشگلتره و تو هر چقدرم خوشگلی از مامانت بهت رسیده چون کلا بی پدری و پدری از اول هم در کار نبوده که بخواد چیزی ازش به تو برسه و چگونگی تشکیل تو هم به بحث های پیچیده ای ختم میشه که الان نه وقتش هست و نه چیزی!
و در کل اینکه بهش ثابت کنم که فقط تو نیستی که بلدی عکس بزاری و من نیز عکسمو میزارم تا به همگان ثابت کنم که من با اینکه یه کم از دخترم بزرگترم اما همچنان جوانتر و زیباتر و ایناتر از اون می باشم و من کلا خیلی مهربونم و ین از قیافمم مشخصه حتی اگه دقت کنی!





حالا میریم سراغ قسمت جذاب این پست یعنی توضیح عکس:
خب اینی که می بینین منم البته اینجا تازه از خواب بیدار شدم یه کم چشام پف داره و هنوز بینیمم عمل نکرده بودم تو این عکسه و هیچ گونه آرایش و پیرایش و اینا هم ندارم و دور دهنمم یه کم زرده چون نهار ماکارانی داشتیم جاتون خالی با سس و اینا انقدر حال داد بعد دیگه رودخونه اونورا نبود دست و صورتم و بشورم ناخنامم کوتاه بوده البته ! و این بچه ی زشتی هم که دستمه بچگی های دلفینه که تازه به دنیا اومده بود و اون موقعها کوآلا بود و هنوز رشد چندانی نکرده بود و خیلی هم زشت بود از همون اول همه می گفتن به باباش رفته اما جالب اینجا بود که بابایی نبود که بخواد به باباش بره آخر سر نتیجه گرفتیم به مادرشوهرم رفته!!!!!
خلاصه وقتی دلفین به دنیا اومد من هر روز یه چشمم اشک بود یه چشمم خون(الانم تو عکس مشخصه اگه دقت کنی!)  که چرا یه بچه به این زشتی باید از من بیاد بیرون!....خلاصه دکتر و دوا و دارو و قرص و اینا کم کم تغییر کرد و شد دلفین!
خب الان قیافش قابل تحملتر شده یه کم و من راضیم و دیگه مجبور نیستم مثل این عکس صورتشو از بقیه مخفی کنم حداقل!

پ.ن:من دیگه واقعا دستم خسته شد!!!! با سرعت صوت تایپیدم دقیقا...غلط املایی...سوتی و هر چیز دیگه ای رو به بزرگی خودتون ببخشین و شرایط منم درک کنین که برای اولین بار سبزی پاک کردم امروز!!!و به مامانم کمک کردم و به افتخارم یه کف مرتب و یکنواخت!!
و الانم خسته هستم اما بازم به خاطر خانه و خانواده ی عجیب آپ کردم!!!

پ.ن۲:من هیچ وقت بلد نبودم عکس بزارم تو وبلاگ الانم فکر کنم نیومده!!...حالا شما عکس یه کوالای ناناز و تجسم کن که یه بچه ی زشت تو بقلشه!...هر موقع میرکت آن شد عکسرو براش می فرستم که بیاد بزاره اینجا!!!....البته عکسه مشکل داشت فکر کنم...نمی دونم اصلا!!!

نوشته شده توسط کوآلا در یکشنبه 1386/06/18

 لينك مطلب      


Ads




 

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by khanevadeh-ajib.blogfa.com